تو اگر خسته راهی، من اگر مست گناه واعظان شکر گزار ، چاکران چشم به راه
همه الطاف الهی ایست در این صحنه زار! چه بگوییم جز این، تا ننویسند گناه؟
چراغ سبز است. ماشین می رود و او می ماند برای چراغ قرمزی دیگر...
معني کلمات، خود کلمات هستند،
شاید خسته اند آنقدر که با آنها بازی شده است.
بگذاریم لحظه ای خودشان باشند.
برف،
جنون،
زندگي.
نقطه. سر خط. سر خط را تو بنویس ...
-در زندان ِشیشه ای اش-
افسوس که شمع های ما امروز
دیگر با نسیمی،
آشفته، نمی شوند.
و سایه ها هم دیگر
موج نمی زنند.
پ.ن. گرسوز به فتح اول یه وسیله روشناییه که با نفت کار می کنه، نمی دونم جاهای دیگه بهش چی می گن، یه پایه شیشه ای داره که توش نفت می ریزن، یه فیتیله و یه چیز شیشه ای که روی اون قرار می گیره که باد نزنه شعله رو خاموش کنه (همون "زندان شیشه ای") . و منظور از "شمع های امروز ما" این لامپ های امروزیه.
چند وقت پيش بود، داخل سلف روبروي يکي از دوستاني نشسته بودم که داشت فارغ مي شد از تحصيل، که شد و رفت.
بي مقدمه پرسيد : هدف تو از زندگي چيه؟
هميشه وقتي چنين بحث هايي شروع مي شود، بي توجه به اينکه از کجا شروع شده، با حرف هايم بحث را به اينجا مي کشانم که "اصلا چرا ما هستيم؟" ، بي جواب مي ماند براي من و يا يک سري جواب هاي تکراري شنيده مي شود... و نهايت هيچ.
اين بار نوبت من بود که بي مقدمه همين سوال را از او بپرسم.
گاهي آنقدر زيبايي در اين دنيا هست که انسان را به شکر گذاري براي بودن وا مي دارد و گاه هم آنقدر زشتي که مي گويم که اگر نبودم، حسي نبود که بدانم اين زيبايي ها چيست، تا بخواهم حسرت نداشتنش را بخورم و ديگر نبودم که چنين زشتي هايي را ببينم...
اما اين بار در انتظار جواب هم نبودم، ادامه دادم که "چه کنيم؟" حال که هستيم پس بهتر است در باره ي از اين به بعدش حرف زده شود. اين نتيجه ايست که بعد از بحث هاي بيهوده به آن رسيده ام شايد.
و گفتم اين است که بودنم با نبودنم براي اين دنيا فرق کند، با بودنم تغييري ايجاد کنم که اگر نبودم نمي شد.
حال که هستيم چه خوب که اين بودنمان مفيد باشد براي اين دنيا...
در ميان صحبت پرسيدم به نظرت "زندگي تلخ است يا تلخي زندگي است؟" ،
گفت قبول ندارم ، بلکه "تلخي هم جزئي از زندگيست..."
گفت گوي جالبي بود براي من با دوستي که وقتي بيشتر شناختمش که داشت می رفت با همه اعتقاداتي که قبول داشتم و نداشتم. مهم سادگيش بود و جسارتش.
چند وقت پيش وقتي داشتم وبلاگ را موضوع بندي مي کردم، يکي از موضوعاتي که به ذهنم رسيد مي تونم در موردش بنويسم مطالب علمي است. توي اين مطلب ها مي خواهم چيزهايي که براي خودم دانستنشون جالب بوده را اينجا بنويسم. و اولين چيزي که در موردش مي خوام بنويسم "منطق فازي" است. چون براي من از همه چيز تا به حال جالب تر بوده و در همین زمینه هم دارم فعالیت می کنم.
با شنيدن عبارت "منطق فازي" اولين چيزي که در ذهن همه ما مي اید اينه که کلمه "فازي" از "phase" گرفته شده ( يعني همان مثلا فاز مايع ، جامد ... )، اما اينطور نيست. بلکه "fuzzy logic" است که مي شود "منطق فازي".
بهتره يه سري به ديکشنري بزنيم :
" کرکي ، ريش ريش، پرزدار خوابدار، تيره "
نگران نباشيد چون من هم در ابتدا از اين معاني چيزي دستگيرم نشد.
منطق... در گذشته ما منطقي داشتيم که همه چيز را صفر و يک مي ديد. يعني براي يک گزاره فقط دو حالت مي توانست در نظر بگيرد، درست يا غلط ، وجود داشتن يا نداشتن.
بعد ها منطق هاي چند گزاره اي درست شد که سه حالت داشت "صفر - يک حالت مياني - يک"
و الان منطق فازي، براي يک گزاره يک عدد حقيقي بين صفر و يک را قائل مي شود ( با هر چند رقم اعشار که شما دلتان بخواهد )
تا اينجا اين سوال مطرح مي شود که خوب که چه؟ اين قضيه که کارها را پيچيده تر مي کند، از اين منطق چه فايده اي حاصل مي شود؟ در ادامه مي گويم چرا...
مبدع اين منطق يعني دکتر لطفي زاده ( که قسمتي از مصاحبه اش را در پست هاي قبلي مي توانيد بخوانيد) مي گويد که ما انسان ها براي راحتي کار خودمان، خيلي از واقعيت هايي که وجود دارد را ناديده مي گيريم و همه چيز رو تقليل مي دهيم به صفر و يک.
ببينيم مغز ما چگونه فکر ميکند؟ ما خودمان چگونه تصميم مي گيريم؟ چگونه زندگي مي کنيم؟ در ذهن ما آيا همه چيز صفر و يک است؟ آيا در مورد هر "گزاره" اي که در زندگي بوجود مي آيد مي گوييم "کاملا درست" يا "کاملا غلط" يا کارهايي که مي کنيم همه صفر و يک اند؟ يک کاري را اصلا انجام نمي دهيم يا هميشه آن کار را مي کنيم؟ و مي گوييم چون ارزش يک گزاره يک نيست پس صفر است؟ مثالا اگر قد شخصي از 180cm بلندتر بود او قد بلند است، اگر از 180cm کوتاه تر بود قد کوتاه. آيا انسان ها چنين مرزهايي قائل مي شوند؟
جواب همه اين سوال ها "نه" است. مثال مي زنم. مثالي که قابل لمس باشد. فکر کنيد در حال رانندگي هستيد، شما يک سري اطلاعات از محيط خارج دريافت مي کنيد که هيچ کدام صفر و يک نيست . با توجه به اين اطلاعات ورودي شما تصميم گيري مي کنيد و تصميمتان هم صفر و يک نيست. يعني هيچ وقت شده است کسي رانندگي کند که يا اصلا ترمز نگيرد يا اگر بخواهد بگيرد تا آخر پدال ترمز را فشار دهد؟ انسان با توجه به ورودي ها تصميماتي مي گيرد مثل اين " کمي از فشار گاز کم کنم" "کمي ترمز کنم" "خيلي ترمز کنم" "فشار ترمز براي متوقف شدن تا مانع کافي است " و از اين قبيل ... يعني شما از اين که مي گوييد "کمي" ترمز کنم، يعني دقيقا چقدر؟ منظورتان از "خيلي" چيست؟
يا وقتي مي گوييم "هوا خيلي سرد است" يعني چند درجه؟
اينها همه يعني "fuzzy"، يعني "تيره"، هيچ چيز کملا روشن نيست . يعني ممکن است اطلاعات ورودي که به شما مي رسد دقيق نباشد اما نتايج دقيق هستند. که اين اتفاق در ديگر منطق ها که کنترلر ها از آنها استفاده مي کنند، نمي افتد. آنها از شما اطلاعات دقيق مي خواهند تا به شما نتيجه دقيق بدهند. مثالي که دکتر لطفي زاده در اين مورد مي زند پارک کردن يک ماشين است که کار بسيار سختي است اگر بخواهيم ماشين را در فاصله دقيقي از جدول پارک کنيم، بايد وضعيت فعلي را در نظر بگيريم و هزار تا چيز ديگر، اما در روز انسانها اين کار را بارها و بارها تکرار مي کنند، نکته اصلي اينجاست که توجه نمي کنند... يعني داخل ريز جزئيات شرايط نمي شوند ولي کار درست از آب در مي ايد...
يعني اين منطق الگو برداري از انسان است براي بهتر انجام دادن کارهاي انسان. محدوده کاربرد "منطق فازي" آنقدر گسترده است که بهتر است بگويم در همه زمينه ها ( مهندسي کنترل، الکترونيک، اقتصاد، مسائل اجتماعي و ... ).
"منطق فازي" به ما ياد مي دهد که چگونه از خودمان کمک بگيريم (يعني با الگو برداري از نحوه تصميم گيري مغز مان) تا در کارهاي خودمان موفق باشيم. هيچ محدوديتي براي استفاده از اين منطق وجود ندارد که ما هميشه بدون آنکه بدانيم در حال استفاده از آن هستيم.
پ.ن. در روزنامه شرق چند مصاحبه از دکتر لطفی زاده هست که در اولین فرصت لینکشون را اینجا می گذارم.
باید رفت
اسب زین شده را باید راند...
***
جاده کو؟
اسب کجاست؟
از این قصه ها تا کی باید خواند...
يک- فکر زياد مي کنم اين روز ها، به گذشته و آينده. و زياد مي خوابم. احساس مي کنم از همه هيچ شده ام و از هيچ، همه شدن سخت است (البته شاید یه احساس باشه...). حس هیچ کاری رو ندارم...
دو - احساس مي کنم دچار خود سانسوري شدم، نه در مورد افکارم بلکه در مورد اينجا نوشته هايم.
سه- در کوبيدم، گفتي کسي خانه نيست،
ديگر در نمي کوبم، ايستاده ام تا بيايي...
چهار - در مورد دوست عزيزي که گفت : اينهمه بزرگ نمايي براي چيه؟
مي گويم قبول دارم که بزرگ نمايي مي کنم. چيزي را بزرگ نمي کنم که "بزرگ را مي نمايانم".
بادام می خواهم...
